تبليغاتX
شکسته از درون
 

سنگ در برکه می اندازم و ...

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


اب طلب نکرده

   از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبحِ" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


نشد .....!

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

(نباید هم میشد)

 

فاضل نظری


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت


.....

 

  اگر میخواستی بی شبهه عمر نوح میکردی
  تو عزراییل را با خنده قبض روح میکردی

مهدی استخری


 

نوشته شده توسط اشک در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت


درد

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت


...

 

حاصل عشق مترسک و کلاغ

مرگ یک مزرعه بود


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


نفس که می کشم انگار...

دلم گرفته از اين روز ها چکار کنم؟

سکوت،داد،غزل يا دعا  چکار کنم؟

غروب، شهر ،خيال تو ،درد، تنهايی

جهان به دور سرم .....ای خدا چکار کنم؟

نفس که می کشم انگار درد می بلعم

چقدر کم شده اينجا هوا چکار کنم؟

چرا زبان مرا هيچ کس نمی فهمد

ميان اين همه نا آشنا چکار کنم؟

چقدر جاده ی بن بست رو به روی من است

برای اين که ببينم تو را چکار کنم؟

نمی شود که بخندم دوباره از ته دل

دلم گرفته خدايا ،خدا  چکار کنم؟

خودت بگو که در اين روز های ابری و تلخ

هنوز زنده بمانم و يا.....چکار کنم؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط اشک در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت


شک

چنان به نکبت شک باورم عجین شده است

که در نگاه من آثار کفر دین شده است

مجال ثانیه‌ای پر زدن نمی‌یابم

تمام کعبة آمال من زمین شده است

خطوط مصحف اندیشه‌ام چه ناخواناست

که آیه آیه مبدل به نقطه‌چین شده است

رسول تازه نمی‌آورد خدا، شاید

به صدق اینکه خودش هست هم، ظنین شده است!

یقین رفتة من! دست و پا زدن تا کی؟

دم خروج نفس‌های واپسین شده است

 

   " مهدی عابدی"


 

نوشته شده توسط اشک در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


می رفتی...

برای لحظة آخر چه زود می رفتی

چه بی خیال من و هر چه بود می رفتی

 

دلم به راه تو سد شد، دل مرا بردی

که  بی قرار و خروشان چو رود می رفتی

□   □

 

تو بهترین غزل زخم های دل بودی

برای درد من اما چه سود، می رفتی..

 

برای آمدنت آتشم زدی کآخر

ز جان خامش من همچو دود می رفتی!

□   □

 

زچشم خسته ام آنروز گریه می آمد

دلم اگرچه غزل می سرود، می رفتی

 

بسان مرغک بی آشیان نمی ماندی

چون او که بهر کسی پر گشود می رفتی،

□   □

 

تو از بزرگی دشت سکوتِ من ،دلگیر

به دنج صحبت و گفت و شنود می رفتی

 

به نا کجای غریبی که من نمی دانم

به سمت و سوی طلوعی کبود می رفتی

□   □

 

دگر به وعده نمی شد تورا نگه دارم

که با تمام تلاش و وجود می رفتی

 

من آتشین دل و دلسوز دلخوشی هایم

تو بی خیال من و هر چه بود می رفتی ...

 

پوریا شیرانی


 

نوشته شده توسط اشک در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


شاعر دوباره...

 

شاعر دوباره پشت سرش را نگاه کرد
آیا درست آمده ...؟ یا اشتباه کرد-
تشبیه هر چه خاک ترین را به آسمان
تشبیه هر چه زشت ترین را به ماه کرد
فقرش همین که چند هجا کم میاورد
زخمش همین که قافیه را اشتباه کرد
***
شاعر چه قدر پشت سرت کاسه اشک ریخت...
شاعر چه قدر پشت سرت آه..آه ...کرد
یادش نبود هر چه به هر که نگفتنیست
شاعر دوباره قصه ی خود را تباه کرد!
 


 

نوشته شده توسط اشک در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting